تبليغاتX
لبخند عشق و دوستی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

لبخند عشق و دوستی

لبخندعشق لبخند خدایی مهربان است از سر عشق بی انتهایش به بندگان خویش.آه اگر بفهمیم


خنده نداره " گریه کن


چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم

چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم
 
چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد
 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم
 
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه
 
 
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره
 
 
خنده داره؟
دارید می خندید؟
  یا نه افسوس میخورید؟
 شاید هم دارید فکر می کنید؟
 
به هر حال  خیلی زیباست   گاهی وقت ها به خودمون فرصت فکر کرد ن بدهیم 
فکر کردن به خیلی چیزهایی که از یادشون بردیم
  مثل همین رابطه ی بندگیمون با خدا . بعضی وقت ها فکر میکنم چه خوب میشد در زمانی به دنیا می امدم که مردم بت ها را پرستش میکردند
شاید اشتباه میکردند ولی حداقل اینکه به خیال خودشون  یک خدا را میپرستیدند و  حاظر بودن برای همون یک خدای خودشون هر کاری
انجام دهند حتی جونشون رو فدا کنند
 ولی حالا چی در زمونه ی ما،  همه اسم خدا رو میبریم و به ظاهر هم  مسلمونیم و هر چی میشه میگیم خدا  . ولی به موقعش هر کاری انجام میدهیم بندگی هر  آدم وغیر آدمی رو میکنیم .  میگیم خدا  ولی برای بدست آوردن  پول و خونه و ماشین و پست و مقام برتر دست به هر کاری میزنیم . میگیم خدا یکیه ولی  تو دلامون هر چیزی رو بیشتر  از خدا دوست داریم  و  برای بدست آوردنش   چه کارا  که نمیکنیم .  درسته ما یک خدا را نمیپرستیم بلکه هزاران بت رو خواسته و ناخواسته میپرستیم  و این  واقعا  بی انصافیست ، بی انصافی به محبت  خدا . ناشکری به نعمت  اوو ناسپاسی به عاشقانه  دوست داشتن ما
  با همه ی ا ینها او خیلی بزرگوار تر و مهربان تر از اون چیزی هست که فکر میکنی . انقدر مهربون که  به ما بنده هاش فرصت میدهد  ، فرصت خوب شدن، خوب دیدن و خوب فکر کردن

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط انوشا |

شما میتوانیدنجار زندگی خود باشید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
.

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط انوشا |

خدا پشت پنجره ایستاده

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ به مزرعه رفته بودن.مادر بزرگ یه تیر کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه . موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت و جانی وحشت زده شد.... لاشه رو برداشت و برد پشت هیزم ها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیز رو دیده..... ولی حرفی نزد

مادر بزرگ به سالی گفت : توی شستن ظرفها بهم کمک کن ولی سالی گفت: مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد توکارای اشپزخونه کمک کنه و زیر لبی به جانی گفت : اردکه رو یادت نرفته که......... جانی ظرفارو شست و بعد ازظهراون روز پدر بزرگ گفت  که میخواد بچه هارو ببره  ماهی گیری ولی مادر بزرگ گفت:  متاسفانه برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم"  سالی لبخندی زد و گفت: نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه " و زیر لبی به جانی گفت اردکه رو  یادت میاد ؟..اون روز سالی رفت  ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی هم انجام بده  تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه ماجرا رو براش توضیح داد.مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:عزیز دلم میدونم چی شده  من اون موقع کنار پنچره بودم  و همه چیزو دیدم و چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت و من فقط میخواستم ببینم  تا کی به سالی میخوای اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره

 

گذشته شما هر چی که باشه ، هر کاری که کرده باشید ... هر کاری که شیطان دائم اون رو به رختون میکشه( دروغ _تقلب_ترس _ عادت های بد _ نفرت _ عصبانیت _ تلخی و ....)هر چی که هست ... باید بدونید که خدا کنار پنچره ایستاده بود و همه چی  رو دیده. همه زندگیتون ، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شمارو بخشیده.... فقط میخواد ببینه تا کی به سیطان اجازه میدید  یه خاطر این کارا  شمارا در خدمت بگیره

بهترین چیز درباره ی خدا اینه که هروقت ازش طلب  بخشایش می کنید نه تنها بخشایش می کنه بلکه فراموش هم می کنه.و همیشه به خاطر داشته باشید

"خدا پشت پنجره ایستاده

 

 

 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط انوشا |

بیا رها شویم

میگویند مرگ تنها غریبه ای که با آشنا وارد  جایی میشود
هفته ی گذشته پدر بزرگم فوت کرد( خدا همه ی رفتگان و اهل قبور را انشائ الله بیامرزد) مرگ بابا بزرگم خیلی منو تحت تاثیر قرار داد اینکه  که من چه طور میخواهم از این دنیای فانی برم . چه قدر میتونم در این  کاروانسرا بمونم ؟ ایا موقعی میخواهم بمیرم انقدر اعمالم خوب است که   با دل اسوده چشمانم را ببندم؟ اصلا تا الان که هر جور زندگی کردم گذشت  . از این به بعد چه طوری باشم تا خدا و خلق خدا از من راضی باشه؟
خوب بودن و خوب زندگی کردن  شاید سخت باشه ولی خیلی لذت بخش است . مگه این نیست که میگویند هر که  پر طاووس خواهد جور هندوستان کشد
 همیشه از خدا میخوام  و از ته  ته دل هم میخوام که بهترین راه ها بهترین آدم ها بهترین کارها  بهترین تصمیم گیریها   را جلوی راهم بگذاره . و خلاصه هر چی صلاح من آدمیزاد  ناتوان  است جلوی قلب و پا و دست و فکرم بزاره
 داریم به ماه قشنگ ماه رمضان نزدیک میشم. ماهی که شاید  به ظاهر یه کم سخت باشه مخصوصا تو این تابستون گرم  خدایی ولی با همه ی سختی هایش هیچ لحظه ای رو با لحظه ی  زیبا و ملکوتی  افطار نمیشه  مقایسه کرد. لحظه ای که احساس میکنی داری اوج میگیری و فکر میکنی تمام جونت پیش خدا کسی که تمام وجودت از اونه داره پر میکشه
این ماه شروع دوباره ای برای زندگی ای جدید  است. زندگی پر بار تر  و سنگین تر و با توشه ای بیشتر از
همیشه بیا تا الان هر چی بودیم   رها کنیم .و از همین ماه دلنشین که تا چند روز دیگه آغاز میشه تصمیم بگیریم  یک آدم دیگه ای بشیم . انسانی مهربان "  با گذشت " با محبت نسبت به دیگران  انسانی  سرشار از پاکی دل و قلب  و چشم و زبان" انسانی زیبا  انقدر  زیبا و پاکیزه  که خدا  به خود بگه  پس بیهوده نبود انسان را اشرف مخلوقات نامیدم .  پس   کار درستی کردم که همه فرشتگان را به سجده ی انسان  درآوردم  بیاانقدر زیبا  باشیم که  خدا   واقعا  پیش خودش بگه  بیهوده نبودشیطان این فرشته ی خود را که این همه سال بندگی من را کرد و به ستایش من پرداخت به خاطر این موجود  زمینی ولیآسمونی از درگاه خود  راندم 
بیا  زرنگی کنیم  یک انسان باشیم با بدن انسان گونه ولی مثل پرنده ها هر جا میخواهیم پروار کنیم ازاد و رها  و برای وابستگی های   زندگیمون یک قبر بزرگ درست کنیم و همه ی آن هارا چال کنیم. تازه این تنها قبری میتونه باشه که نه تنها بالا سرش ایستادن و گریه کرن نداره بلکه خوشحالی هم داره
بیا یه کم همدیگرو دوست داشته باشیم  با هم مهربون تر باشیم و بیشتر به هم احترا م بگذاریم . کمتر پشت هم غیبت کنیم و تهمت بزینم .
 بیا   تا اونجایی که میتونیم به هم کمک کنیم   . بیا  کمتر  حرص بخوریم وبیشتر از داشته هامو ن لذت ببریم . کمتر با هم قهر و غریب باشیم
    خلاصه بیا  همون چیزی باشیم  که خدا میخواهد . همون نوزاد کوچولویی که که وقتی  پا به این دنیا گذاشت   هیچی جز خوبی و پاکی و سفیدی و مهربونی بلد نبود

 

بیا  آدم خاکی بیا این شهر را با تمام وابستگی هاش رها کن .  بیا دنبال دلت برو . دلت کجاست ؟ با کی ارام میگیرد؟ نمیدونی کجاست ؟ خب کمی فکر کن  حتماخواهی یافت. رو به همان کن و تیرگی ها رو رها کن . نگذار قلب سفید تو هم سیاه شود . به خدا حیف است 
 حتی اگر یک نفر هم آسمانی باشد باز خوب است و جای امیدواری. پس بیا تو و آن یک نفر باش .مگر ایرادی داره؟ ایرادی نداره . چه بهتر . پس
بیا به آسمان دلت   و خودت را  در ابی بیکرانش غرق کن و انوقت از  اون بالا به حال آدمک ها ی رو زمین گریه کن  که چطور ابلهانه به جان یکدیگر افتاده اند و میخواهند در سیاهی دست وپا بزنند. بیا و رها شو  هیچ کاری نکن  فقط رها شو .ایا این سخته؟ ایا لذت بخش نیست؟
 وقتی  از همه چیز آزاد شدی  کم کم چشمانت را ببند و آرام به همه چیز لبخند بزن
  

 

 

جمعه هشتم شهریور 1387 توسط انوشا |

خوشبختی از زبان یزرگان

 

تناجیو  : وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست

 

این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.(ویلیام شکسپیر)

 

من دریافته ام که انسانی هر اندازه که مصمم به خوشبخت زیستن باشد همان اندازه خوشبخت و سعادتمند زندگی خواهد کرد.(ابراهام لینکلن)

 

بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است.(اندره موروا)

 

خوشبخت کسی است که راه قدر دانی خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگرانرا به قدر شادی خود حس میکند.(گوته)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم دیگران را از ان بر خور دار کنیم.(کارمن سیلوا)

 

خوشبخت کسی است که دم را غنیمت میشمارد و به خود میگوید من امروز خوشم تا فردا چه پیش اید.(درایدن)

 

بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند مانند کسی که کلاه خود را که روی سرش می باشد می جوید.(لناو)

 

به عقب نگاه نکنید ممکن است خوشبختی را که رو به سوی شما دارد از دست بدهید.(ساچل پیچ)  

 

یکی از راههای خوشبختی این است که شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد.(هرشل)

 

انسان در اغوش خوشبختی خوشبختی را جستجو میکند.(دشتی)

 

 

راستی ایا خودت را فرد خوشبختی میدانی؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط انوشا |

گنج های واقعی زندگیت را بشناس

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو  بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."

جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. 

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من." 

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

 

 

خب! این مسأله  دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او  منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش  رو به ما هدیه بده.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.

 باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.

یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.

جمعه یکم شهریور 1387 توسط انوشا |



اي‌ خداوند!
به‌ علماي‌ ما مسووليت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دينداران ما دين
و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ايمان‌
و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب
و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پيران‌ ما آگاهي‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت
‌و به‌ اساتيد ما عقيده‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده
و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به‌ بيداران‌ ما اراده
و به نشستگان ما قيام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فرياد
و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقيقت
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌
و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌
و به مردم ما خود آگاهي
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداکاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.
خدايا: خودخواهي را چندان در من بکُش ، يا چندان برکش
تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدايا: به مذهبي ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

يک پديده مادي نيز به همان اندازه خدا را معني مي کند که يک پديده غيبي،
در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.
و مذهب اگر پيش از مرگ به کار نيايد ، پس از مرگ به هيچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علي شريعتي»



h_anoosha@yahoo.com

انجمن روانشناسی ایران
پژوهشگران روانسنجی ایران
مشاوره و روان شناسی برای شما
مباحث روانشناسی و موفقیت
دانستنی های روان شناسی
روانشناسی و مشاوره
کلبه ی صوفی
ماورا ئ الطبیعه
مجراد
توقف ممنوع
جادوی سخن
عبور
بوف کور
آقا اجازه؟
یک دوست خوب
به سوی خوشبختی
برخاسته از خاک
یک فنجان قهوه اسپرسو با دوقاشق شکر
اردیبهشت
سایه
با زندگی می جنگم
نسیم کویر
صدای سکوت
Lovers Way
نجواهای همه ی آدمای عاشق
یه دنیا حرف
یادداشت ها و برداشت ها
م~~~~~و~~~~~ج
به من بگو
تنها بهانه
هرکی به هرکی
دواستکان چای داغ
دختر بهار
دختر پاییز ××× پاییز زیبا
مرد پاییزی
ناگفته های زن و شوهری
بی نهایت موفق(مباحث روان شناسی)
میتوان شاد بود اگر....
عاشق خیالی
هلیا
مژده
کلبه دلتنگی
راز
مناظره
آخرین فرشته تنها
میگی نه ،نگاه کن
مهندسی ذهن
گلانور
دهکده اینترنتی
مهر جنوب
درانتظار سحر
راديواكتيو
(عاشقانه دوستت دارم.M.N)
كدامين جاده

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس