X
تبلیغات
لبخند عشق و دوستی
لبخند عشق و دوستی
لبخندعشق لبخند خدایی مهربان است از سر عشق بی انتهایش به بندگان خویش.آه اگر بفهمیم
قالب وبلاگ

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام "روکی"، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر شود.

یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی) محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است.

ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم. این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. پول کافی هم برای خریدنش داشتیم. پول را دادیم به همسایه مان تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد. آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم. وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که رو به پدرم جیغ زد: "وای ی ی ی ... تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!"

بابا آینه را دستش گرفت و نگاهی در آن کرد . همین طوری که سیبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت:" آره. منم خشنم، اما جذابم، نه؟"

نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: "مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!"

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشم های ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: "می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!"

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یکهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همین طور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم:
- یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

- چون تو مال من هستی!

***
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم می گوید: بله.

و وقتی به او می گویم: چرا دوستم داری ؟

به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی.


[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:58 ] [ انوشا ] [ ]
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو
قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:
نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 10:3 ] [ انوشا ] [ ]
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : اونی که زود میرنجه زود میره ، زود هم برمیگرده . ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره ، اما دیگه برنمیگرده . . .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : بزرگ‌ ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری ، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته ، فراموش نکنی .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : توانایی عشق ورزید ن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست . . .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : از درد های کوچیکه که آدم می ناله ؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی ؛ عشق تو کاملا واقعیه .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته .
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : کسی که دوستت داره ، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش .
 
[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 9:13 ] [ انوشا ] [ ]

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد .

80 پیرمرد و 80 پیرزن را براى اين پروژه انتخاب كردند .یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40سال پیش ساختند .غذاهای 40سال پیش در این شهرك پخته میشد .خط روی شیشه‌های مغازه‌ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم‌های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند .


تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می‌ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت ...

علت چه بود ؟

خیلی ساده است .آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد . 


اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است .انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند.انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند . 


قانون زندگی قانون باورهاست .باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می‌كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه‌ها ، اندیشه‌ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 19:9 ] [ انوشا ] [ ]


 

ما همگی
 نابغه ایم ... ! (خیلی جالبه)
 
 1.آلبرت انیشتن در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود.یعنی معنی ومفهوم 
کلمات وعبارات رادرست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت انیشتن اورا عقب مانده ذهنی
 ,غیر اجتماعی وهمیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف میکرد,ضمنا وی دوبار در 
امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ> مردود شد!! 
  
2.توماس ادیسون که معلمانش از آموزش اودر مدرسه عاجز مانده بودند در تمام
 طول تحصیل کم ترین نمره ها را ازدرس فیزیک می گرفت ولی همین شخص 
بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع جامعه بشریت عرضه کند که
 بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!!  
  
 3.بتهون معلم او میگفت در طول زندگیش "اوچیزی یادنخواهد گرفت" 
   
 4.پیکاسو یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک وحضور پدرش که در زمان
 امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!! 
   
 5..هیلتون که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای 
گذران زندگی مجبور بود کف شالن ها و هتل ها راطی بکشد!!
 
   
 6.جیمز وات که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!!
 
   
 7.امیل زولا نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از
 درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!! 
   
 8.ناپلئون بنا پارت مدرسه خود را با رتبه 42به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!! 
  
 9.لویی پاستور در مدرسه یک محصل متوسط بود ودر دوره لیسانس در درس شیمی 
بین 22نفر رتبه 22را کسب کرد!!
       



[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 10:47 ] [ انوشا ] [ ]
از: خدا
به : تو
تاريخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس نامه : زندگي
 
من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي
 
من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار
 
زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي
 
وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري شايد تصميم بگيري كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي
 
حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت
 
خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو ديده و دستور مي ده كه ديگه تموم شه
بركت خدا داره به سمتت مي آد اگر خدا رو قبول داري اين پيام را براي ده نفر ارسال كن
لطفا ناديده نگيرين شما دارين آزمايش مي شين
فقط 20 دقيقه زمان دارين تا به 10 نفر بگين كه دوستشون دارين
 

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 10:34 ] [ انوشا ] [ ]
بسیاری از مردم كتاب "شازده كوچولو" اثر اگزوپری را میشناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و در نهایت در یك سانحه هوایی كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو میجنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش مینویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد: "مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیكتر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد. ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد. ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود.
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: "آره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه میترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ میشوند. چشمهای او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی میشد هدایت كرد. نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
یك لبخند زندگی مرا نجات داد.
بله لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی، زیباترین پل ارتباطی آدمهاست
ما لایه هایی را برای حفاظت از خود میسازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آن گونه ببینند كه نیستیم.لایه یِ من و تو، لایه یِ خودی و بیگانه، لایه یِ فقیر و غنی،لایه یِ زن و مرد، و هزاران عنوانِ پوچ و مزخرفِ دیگر. زیر همه این لایه ها منِ حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم. من ایمان دارم كه روح انسانها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار میكنند و این روحها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج میدهیم ما را از یكدیگر جدا میسازند و بین ما فاصله هایی را پدید میآورند و سبب تنهایی و انزوای ما میشوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است. آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس میكند.
وقتی كودكی را میبینیم چرا لبخند میزنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود میبینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی منِ طبیعی خود نكشیده است و با همه ی وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند میزند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد.
[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 23:44 ] [ انوشا ] [ ]
توصيه هاي يك روانشناس به خانمها:
 
وقتي مردي شما رو بخواد، هيچ چيز نمي تونه جلوش رو بگيره!! پس بدانيد اگر واسه ازدواج بهانه مشكلات رو مياره، يا شما رو نمي خواد يا هنوز ترديد داره كه شما كيس ازدواجشيد يا ديگري!
 
وقتي مردي شما رو نخواد، هيچ چيز نمي توونه نظرش رو برگردونه و نگهش داره!!! پس اگه واسه نگه داشتنش مجبوريد خيلي وقتا از خيلي چيزا بگذريد يا متوسل به دعا و حاجت شيد، بدونيد كه رفتنيه!! وقتتون رو تلف نكنيد! اون حتي بعد از ازدواج با شما نيز، مال شما نيست!
 
دست از بهانه گيري به جهت رفتار يه مرد برداريد! اونا اصلاً به حرفاي شما گوش نمي دن!! اين باعث مي شه به مرور شما رو يه زن نق نقو يا غرغرو بدونند و وقتي داريد انتقاد مي كنيد به همه چيز فكر كنند جز حرفاي شما! اصولاً اگه از رفتارشون شكايت داريد بهتره بزاريد واسه يه فرصت ديگه! زماني كه به عشق شما معترفه و نمي تونه به شما توجه نكنه!
يادتون باشه رفتار آرامتر، هميشه بهتره
 
هيچوقت خودتون رو براي حفظ رابطه اي كه خودتون تشخيص مي ديد ارزشش رو نداره، تغيير نديد. چون مدتها بعد، زماني كه تغيير كرديد و دلتون واسه خودتون تنگ شد، مي فهميد شخصي كه روبروي شما ارزشش رو نداشته و اون زمان ديگه فرصتي واسه جبران نيست
 
قبل از اينكه بفهميد واقعاً چه چيزي خوشحالتون مي كنه، با كسي ارتباط برقرار نكنيد
 
اگه رابطه شما به خاطر اينكه مردتان آن طور كه لياقتش رو داريد با شما رفتار نمي كنه به اتمام رسيد، هيچوقت سعي نكنيد كه ارتباط رو به صورت دو دوست معمولي ادامه بديد.
 
پاگير كسي كه مطمئنيد شما رو به حالت تعليق نگه داشته، نشيد
 
هيچوقت به خاطر اينكه فكر مي كنيد گذر زمان ممكنه اوضاع رو بهتر كنه، تو يه رابطه نمونيد. ممكنه حتي يه سال بعد از خودتون دلگير شيد كه چرا وقت گذاشتيد و اوضاع عوض نشده
 
از مرداني كه پيش از ازدواج با شما، خواستار رابطه جنسي هستند، دوري كنيد.
 
واسه رفتاري كه با شما دارند، مرز بگذاريد. اصولاً مردها بدون تعريف مرز، پا رو فراتر از اونچه بايد مي گذارند.
 
هيچوقت همه چيز رو به مردها نگيد، اونا بعدها اين اعترافات رو به ضرر و ضد خود شما به كار مي برند.
 
اگه در رفتار مردي تغيير ايجاد شد، اين شما نيستيد كه اونو تغيير داديد، تغيير از درون با گذشت زمان و بالا رفتن سن در اونها ايجاد ميشه
 
او يك مرد است، نه بيشتر و نه كمتر (اين رو فراموش نكنيد)
 
اجازه ندهيد كه مردي هويت و وجود شما رو توصيف كنه
 
هيچوقت مرد كس ديگري را حتي قرض نگيريد، او كه به ديگري خيانت كرده به شما نيز خيانت خواهد كرد. مردها تا هميشه دلباخته كسي هستند كه عشق را به آنها ياد داده است، پس تظاهر به علاقه به شما، فقط هوسي زود گذر است.
 
مردها طوري با شما رفتار مي كنند كه خودتان به آنها اجازه مي دهيد!!
 
همه مردها بد نيستند!
 
هر مصالحه اي دو جانبه است! اين را فراموش نكنيد. نبايد انعطاف فقط از جانب شما باشد. نه گفتن را ياد بگيريد.
 
شما مي توانيد بارها دل ببنيديد اگر فراموش نكنيد كه بين از دست رفتن يك رابطه و شروع يك رابطه جديد، به زمان براي فراموش كردن رابطه قديم نياز داريد. زماني براي ترميم و التيام. تا فراموش كردن مسائل قبليتان به رابطه جديد فكر نكنيد. مقايسه دو فرد شما را در فراموش كردن رابطه قبل سست مي كند. (دل دادگي شما به فرد قبلي و عدم علاقه قلبي به فرد جديد، از شما داوري بي عدل مي سازد)
 
هيچوقت دنبال كسي نباشيد كه مكمل شما باشه يك رابطه از دو فرد كـــامل تشكيل مي شه، دنبال اوني باشيد كه مشابه شماست
 
شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف واسه يافتن بهترين، خوبه. نيازي نيست كه با هر كس دوست مي شيد به فكر ازدواج با اون بيوفتيد.
 
كاري كنيد كه بعضي وقتا دلش واستون تنگ شه، هميشه در دسترس بودن و تماس برقرار كردن رو فراموش كنيد
 
هيچوقت به مردي كه همه آن چيزيهايي كه از رابطه مي خواهيد به شما نمي ده، به طور كامل متعهد نشيد.
 
اين در مورد تمام زنهایی که زن های دیگر رو دوست دارن هم صدق میکنه.

[ دوشنبه دوازدهم تیر 1391 ] [ 9:55 ] [ انوشا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اي‌ خداوند!
به‌ علماي‌ ما مسووليت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به دينداران ما دين
و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌ و به‌ روشنفکران‌ ما ايمان‌
و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب
و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پيران‌ ما آگاهي‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت
‌و به‌ اساتيد ما عقيده‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده
و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به‌ بيداران‌ ما اراده
و به نشستگان ما قيام‌ و به‌ خاموشان‌ ما فرياد
و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به مبلغان ما حقيقت
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌
و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌
و به مردم ما خود آگاهي
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداکاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخشا.
خدايا: خودخواهي را چندان در من بکُش ، يا چندان برکش
تا خودخواهي ديگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.
خدايا: به مذهبي ها بفهمان که:

آدم از خاک است.

بگو که:

يک پديده مادي نيز به همان اندازه خدا را معني مي کند که يک پديده غيبي،
در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت.
و مذهب اگر پيش از مرگ به کار نيايد ، پس از مرگ به هيچ کار نخواهد آمد.

«دکتر علي شريعتي»


لینک دوستان
امکانات وب
فروش بک لینک